محمد طاهای عزیزممحمد طاهای عزیزم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره
زندگی شیرین مازندگی شیرین ما، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

محمدطاهای ناز نازی

دومین سفر مشهد محمد طاها

سلام پسر مامان من اومدم با تاخیر چند روزه تا بازم یکی دیگه از خاطرهای کوکیتو برات ثبت کنم. عزیزم بعد تولدت خدا خواست و ما قسمتمون شد که بریم زیارت امام رضا(ع) : این سفر دومین سفر مشهد شما بود و من بابا اومیدواریم بهت خوش گذشته باشه . البته تو این سفر ما تنها نبودیم مادرجون وآقاجون هم همراه ما بودن که خیلی بهمون خوش گذشت .       تا وارد حرم شدیم شما رفتی سراغ مهرا وبرای هر کدوم مون یه مهر برداشتی         اینم یه عکس از پدر و پسر تو صحن حرم             تعجب...
29 مهر 1393

تولد محمد طاها

    سلام سلام ما اومدیم با یه عالمه عکس از تولد محمد طاها اول از همه،میخوام از همه کسایی که تشریف آوردن و محمد طاهای منو خوشحال کردن خیلی خیلی  تشکر کنم و بهشون بگم که انشااالله ما هم تو شادی هاشون جبران کنیم     واگه هر کم وکاستی که بود به بزرگی خودشون ببخشن خوب حالا بریم سراغ عکسها (البته عکسهای امسال زیاد با کیفیت نیست چون دوربینمون تنظیماتش بهم ریخته بود وما نمیدونستیم )ولی اشکالی نداره همینم یه روز خاطره میشه   محمد طاها و قبل تولد     قربون اون نفست که دوستت داشتی بادکنکارو خودت باد ک...
15 مهر 1393
11925 3 12 ادامه مطلب

تبریک مامان و بابا

سلام قلب زندگی مامان و بابا    عزیز دلم امروز سه ساله شده ، وای نمیدونی که روز تولدت چه روز باشکوهی برامونه  امروز من بابا تمام خاطراتت اون روزو با هم مرور کردیم و از لحظه لحظه هاش لذت بردیم ،از اینکه عجله داشتی تا زودتر به این دنیا بیای آخه مامان جون شما دوهفته از اون زمانی که دکتر برام گذاشته بود زودتر به دنیا اومدی یا از اون وقتی که تورو آوردن بهم دادن تا شیر بدم ولی از بس آروم بودی از خواب بیدار نمیشدی  قند عسل ما این و بدون که عاشقانه دوستت داریم واز تک تک لحظه های زندگیمون که در کنارمونی از خدا بی نهایت ممنونیم راستی مامانی درسته که امروز تولدتِ ، ولی ما فردا رو یعنی 11 مهر 1393 برا...
10 مهر 1393

نناچی نندطاطا

سلام نازنازی مامان عزیزم این روزا کمتر وقت میکنم به وبلاگت سر بزنم برات مطلب بزارم ، سرم خیلی شلوغه ، همش تو فکر  تدارکات تولدت هستم یکی از اون تدارکات تمیز کردن خونه که کلی از وقتم گرفته از یه طرف باید به خونه برسم از طرف دیگه  باید مراقب شما باشم تا یه وقت شیطونی نکنی و اون دست و پا نازنینت زخمی نشه عزیز دلم. البته بگذریم که گاهی اوقاتم شیطونی میکنی و همه چیزا بهم میدی من عصبانی میکنی مثلا همین دیروز وقتی داشتم کارامو میکردم متوجه شدم  که که صدات نمیاد و از اونجایی که تو خونه خیلی حرف میزنی ،حرف نزدنت یعنی اینکه داری یه کاری میکنی ووقتی که اومدم سر وقتت دیدم که دفترچه یادداشت باباامیر برداشتی و تک تک ورقه هاشو...
6 مهر 1393

ماه تولد

سلام عسلک مامان امروز اول مهر، این ماه ، ماه تولدتِ عزیز دلم  این ماه برای من و بابا خیلی خیلییییییییییییییییی مهمه ، چون خدا تو این ماه چیزی بهمون هدیه داد که با هیچ چیز تو دنیا نمیشه عوضش کرد و اون موجود دوست داشتنی کسی نیست جز محمد طاهای نازنین .   قند عسل مامان شما امسال ساله میشی ، سه سالی که با تمامی خوشی ها و بدی ها خیلی زود گذشت . وقتی به اون روزا فکر میکنم میبینم که چقدر زود گذشت و سه سال از اون روزهای دوست داشنی سپری شد و ما الان یه موجود دوست داشتنی در کنارمون داریم که هرساعت ودقیقه های زندگی مامان وبابا رو پر از انرژی مثبت میکنه و از این بابت  خدای مهربون رو شاکریم ناز نازی مامان تو تموم ا...
31 شهريور 1393

آخرین جمعه تابستون 93

سلام گل زندگی مامان من بازم اومدم با یه خاطره از آخر تابستون امسال یعنی سال 93. اون روز صبح بعد از بیدار شدن از خواب وصبحانه خوردن (البته با کلی اصرارو تهدید کردن والتماس کردن ) عمو شهرام به باباامیر زنگ زد که میخوان برن نمایشگاه لوازم تحریر، ولی چون شما حالت زیاد خوب نبود باباامیر اولش قبول نکرد ،ولی بعدش به این نتیجه رسیدیم که با رفتن ما شاید شما بهتر بشی ویکمی حالت بهتر بشه که خدا رو شکر همینطور هم شد. وقتی رسیدیم نمایشگاه تا ما عمو شهرامو پیدا کنیم شما از بس میگفتی امیر بریم عنان(حنان) که کلافون کردی ،حالا شانس آوردی که زود پیداشون کردیم وگرنه  ......................... وقتی هم که حنان پیدا کردی انگار که تموم دنیا ...
31 شهريور 1393